درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
شهریور ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
لینک دوستان
nazanin
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

گذشته ها گذشته...
می خوام فراموش کنم.آدمايی رو که می شناختم و نمی شناختم.کتابهايی که می خوندم و نمی خوندم...
ديگه حتی شعری اگه ...بيتی اگه به ذهن بسته ام خطور می کنه...چادرمو نمی اندازم روی سرم و...
جقدر دلم برای آدم تنگ شده.
گذشته ام.
.jpg)
...
يا يوسف زليخا را مکن، که مکافات صعب تر از آن نباشد که او خود يافته: دردی بی قرار و درمان نه، عشقی آشکار و پنهان نه،سوزی سخت ظاهر و کتمان نه، ملامت زده ی خلق و عذر زبان نه. او مستوجب عفو و رحمت باشد ،نه مستوجب جنگ و خصومت.
(تفسير سوره يوسف- املای احمد بن محمد بن زيد توسی)

چادرت را به آب می بخشی، می فرستی برای ماهی ها
آب می آيد از تو می گذرد، تو پری از صدای ماهی ها
ظهر وقتی در آب می افتی، موج ها حلقه می زنند تو را
روسری تو سفره ی شادی،موی هايت غذای ماهی ها
عصر وقتی که عصر همدم توست، وه که دریا چه لذتی دارد!
دست در دست موج ها بنهی،پای بر جای پای ماهی ها
تو شنا کرده می روی در آب،موج ها از تو بوسه می گيرند
رد لبهات مهر مرحمتند مانده بر گونه های ماهی ها
تو در آبی و نيمه شب شده است، ماه افتاده روی پيشاني ات
نفس تو حواس ماهی ها،هوس تو هوای ماهی ها
چادرت را به آب می بخشی، زلف ها را به ماهيان، سر را
باد شايد بيايد و ببرد صبح از روستای ماهی ها
پری ماه بر سر دريا، دختر ابر ، خواهر دريا
روزگار شناور دريا ،عمر بی انتهای ماهی ها
تن تو رودخانه ای و سرت خانه ی آب های آواره است
گونه هايت به جای امواجند،چشم هایت به جای ماهی ها.
(سيد رضا محمدی- شاعر افغان)
...
"_نازلی!بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه،زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمات بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن،خاصه در بهار..."
دست از سرم بردارباران خیالی
حال و هوای سال های احتمالی
این آخرین جانی که امشب می سپارم
بارانی پائیزهای این حوالی
از من گذشته ...جوی تنهای خیابان
چیزی نمانده از جنوبی ، از شمالی
گيرم که دريا بودم اما خاطرم نيست
نه روزهای آبی و نه خشکسالی...
پائیز می ریزد... فقط.... انگشتهایم
جا مانده روی شاخه هایی پرتقالی
می خواستم در دستهایم جان بگیری
می خواستم ...اما تمامم کرد قالی.
می بيند...
چشمي كه عينك آفتابي سفر مي كند
و ابر به خانه مي رسد
دستي كه ديوارهاي شهر را شنيده است.
تو را
به سبك خودش دوست دارد
دلي كه چادر مشكي به خيابان مي آيد
و گيسواني باز...باز... مي گردد.
شبها
خيال مي كند برگشته اي؛
...

لب باز کردی
نه باران
نه دریا
دهانت بوی سیگار می داد!
...
حالا كه عاشقت شده ام حرف كم نزن
باران گرفته ام ،شب دلگير و ساكتي ست
قدري بايست، اينهمه در من قدم نزن
گيسو به باد دادنم اينبار ديدني ست
اينبار از سواحل آرام دم نزن…
من بستگي به چشم تو دارم،تو لااقل
با چشمهات خستگي ام را رقم نزن
هر عاشقانه اي كه خبر مي كند تو را
هر تهمتي كه مي شنوي بر دلم نزن
اين حرفها به درد تو اما نمي خورد
اصلا فقط نگاه شو لبخند هم نزن
وقتي سرم براي ابد درد مي كند
هر فكر تازه اي كه شدي بر سرم نزن.

...
گاهي يك غزل همه ي چيزيه كه مي توني بگي
…
تا شاخه هايي در مسير باد دارم
پيوسته جاي اشك هم فرياد دارم
از روزهاي آفتابي ابرها را
از ابرها تنها تو را در ياد دارم
خورشيددرخورشيددرخورشيددرتو
در سينه جاي مهر تو. مرداد دارم
در آستينم كوهها را ،صخره صخره
وقتي كه شيرين مي شوم ،فرهاد دارم
با هر نسيم آشنا مي رقصم، انگار
هفت آسمان آبي آزاد دارم
پرواز كن ،از سرزمين من سفر كن
من ناگزيرم…پاي مادرزاد دارم…
وماه نو رو تبريك ميگم
...و براي همه آرزوهاي خوب مي كنم
…و
…از دست غيبت تو شكايت نمي كنم
از دست غيبت تو شكايت نمي كنم
از دست غيبت تو شكايت نمي كنم
تا نيست غيبتي نبود لذت حضور
… ...
قديم تر ها دوستي داشتيم ـ من و دوستانم ـ كه شعر مي گفت و شعر مي خوند،اگر مدتي ست كه فاصله جور ما رو مي كشد …تقصير دلي نيست.روزگار خيلي به جمع هاي دوستانه علاقه مند نيست…
دوست شاعرمون آقاي محسن وطني هستند …ازدوستي اگر كمي بگذريم…از شعر شون نمي شه كمي گذشت… ايشون هنوز شاعرند!
اميدوارم هر جايي كه هستند ، خداي خوبي ها نگهدارشون باشه.
پيشاني بلند تو اي داد ! جان از تن فسرده برون برد
گنجشك بي قرار نگاهت، مارا به آستان جنون برد
از بس گريستيم برايت،وز بس كه ريختيم به پايت
ما را نه خنجر تو كه مژگان ،مارا نه سيل آب كه خون برد
لب آن لبي كه مثل اناري از باغ روسري تو افتاد
شب آن شبي كه چادر مشكي ما را به خانقاه فسون برد
ابرو چنان كه چاره ندارم،چشم آنچنان كه سجده گذارم
دل برد و جان ربود و تهي كرد،دزدي كز آنچه بود،فزون برد
آن سان كه چشم مست تو غم را ، در پرتگاه آينه ها ريخت
لبخند تو زبان مرا نيز ،تا شعر هاي واژه نگون برد.
و شعري از خانم فاطمه كريم زاده
ايشون اهل سيستان و بلوچستان هستند
اين شعر رو نوشتم شايد به بهانه ي شبهاي شهريور…
با خودم گفته ام : اي ساده فراموشش كن
تا كجا چشم بر اين جاده فراموشش كن
دست بردار از او ،خاطره بازي كافيست
فرض كن گل نفرستاده ،فراموشش كن
آن نگاهي كه دم آخر از او جا مانده
پيش او برده و پس داده فراموشش كن
مردمان نگهش قله نشينند… هنوز
دل كه در دره نيافتاده فراموشش كن
گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت
دل ولي گفت :نشو ساده فراموشش كن
به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت
اتفاقي ست كه افتاده،فراموشش كن
...